معراج السعادة

عالم ربانى ملا احمد نراقى (قدس سره)

- ۱۵ -


ضعف نفس و معالجه آن

صفت چهارم ضعف نفس و سستى آن، و علامت اين صفت‏خبيثه، عجز و زبونى‏و اضطراب است در وقت‏حدوث حادثه يا نزول بليه، و متزلزل شدن به هر چيزى است،اگر چه جزئى باشد.

و اين صفتى است‏خبيث در دل، و صاحب آن در نظرها خوار و بى‏مقدار، و لازم‏آن، ذلت و عدم مهابت، و كناره جستن از كارهاى بزرگ و امور عاليه، و مسامحه درامر به معروف و نهى از منكر، و اضطراب و تزلزل به اندك چيزى از بلاها و مخاوف است.

و صاحب اين صفت، از رسيدن به مراتب بلند و مناصب ارجمند محروم و مهجور،و از بزرگى و عزت در هر دو عالم بر كنار و دور است.پيوسته قلب او مضطرب و لرزان،و هميشه از حوادث دنيا خائف و ترسان است.هر ساعتى در تشويشى و غمى، و هرلحظه در بيمى و المى است.طبيعت او طبيعت كودكان، و جبلت او جبلت زنان است.

جامه مردان بر او عار، و از مردى و مردمى بر كنار است.

و در اخبار وارد شده است كه:

«مؤمن از ذلت نفس برى‏ء است‏» . (1)

حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - فرمودند كه:

«خداوند عالم، بنده مؤمن رادر هر كارى اختيار داد، وليكن مرخص نفرموده است او را كه خود را ذليل و بى‏قدركند.آيا نشنيده‏اى كه خدا مى‏فرمايد:

«و لله العزة و لرسوله و للمؤمنين‏»

يعنى: «عزت ازبراى خدا و پيغمبر و مؤمنان است. (2)

پس بنده مؤمن بايد خود را عزيز بدارد و ذليل‏ننمايد.بايد مؤمن از كوه محكم‏تر باشد.از كوه با تيشه مى‏توان چيزى شكست ولى ازدين مؤمن چيزى شكسته نمى‏شود» . (3)

و علاج اين صفت‏خبيثه، چنان است كه در جبن و خوف مذموم، و تحصيل كردن‏ضد آن مذكور گشت.

فصل: قوت نفس و طريقه تحصيل آن

بدان كه ضد اين صفت، بزرگى نفس و محكمى دل است.و علامت آن، آن است كه آدمى تحمل كند آنچه را كه بر او وارد مى‏شود، و مانند گياه ضعيف، با هر بادى متزلزل‏نگردد.و چون موش و روباه با هر حركت پائى به چپ و راست ندود، بلكه چون كوه‏پا بر جاى كه چون بادهاى مخالف بر او وزد التفات نكند، و چون شير قوى پنجه ازحمله دلاوران رونگرداند.

و در احاديث وارد است كه: مؤمن، صاحب صلابت و مهابت و عزت است.و همه‏اينها فرع بزرگى نفس و قوت دل است.

و از حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - مروى است كه: «خدا به مؤمن سه‏خصلت كرامت فرموده است: عزت در دنيا و آخرت.و ظفر در رستگارى دنيا وآخرت.و مهابت در دل ظالمان و اهل معصيت‏» . (4)

و كسى كه صاحب اين صفت‏شريف بوده باشد كه فى الحقيقه سر آمد بيشتر صفات‏و افضل اكثر ملكات است‏خوارى و عزت در نظر او يكسان، و تهيدستى و ثروت درنزد او «همعنان‏» ، (5) نه از دوستى ابناى روزگار شاد، و نه از دشمنى ايشان باك، نه از مدح‏ايشان خرم، و نه از مذمت آنان غمناك مى‏گردد.

چنانكه حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - فرمودند كه: «اگر همه عالم، شمشيرهاكشند و پشت‏به پشت‏يكديگر داده رو به من آيند، سر موئى تفاوت در حال من هم‏نمى‏رسد» . (6)

بلكه كسى را كه اين صفت عنايت‏شد در پيش او مرض و صحت، بلكه حيات وموت، بى‏تفاوت است، و از گردش روزگار و تقلب ليل و نهار مطلقا متاثر نمى‏گردد.واز تبدل احوال، و تراكم اهوال اصلا متزلزل نمى‏شود.

چيست‏خود آلاچق تركمان پيش پاى نره‏پيلان جهان

و اين ملكه فاضله، صفتى نيست كه هر كسى به آن تواند رسيد.و چشمه‏اى نيست كه‏هر بى‏سروپائى از آن آب تواند نوشيد. سراپرده‏اى نيست كه هر شخصى گرد آن تواندگرديد.بلكه ميدانى است كه بجز يكه‏سواران معركه مردانگى، در آن جولان نكنند. وراهى است كه بجز نامداران وادى شير دلى قدم در آن ننهند.

سالها بايد كه تا صاحبدلى پيدا شودبوسعيد (7) اندر خراسان يا اويس (8) اندر قرن (9) و طريق تحصيل اين صفت، از آنچه در تحصيل صفت‏شجاعت، و دفع خوف‏مذموم گذشت معلوم مى‏شود.

دنائت همت و مذمت آن

صفت پنجم دنائت همت و مذمت آن، و آن عبارت است از: پستى طبع و قصورهمت از طلب كارهاى بزرگ و امور عظيمه خطرناك، و قناعت نمودن نفس به شغلهاى‏پست و اعمال جزئيه.

و اين صفت‏خبيثه نتيجه كم دلى و ضعف نفس است.و ضد اين صفت، علو همت‏است كه عبارت است از: سعى نمودن در مراتب عاليه و مناصب متعاليه، و طلب كردن‏كارهاى بزرگ.

و كسى كه همت او عالى باشد به امور جزئيه سر فرود نياورد.و به طمع منافع‏خسيسه دنيويه خود را نيالايد.و از بيم مضرت و خطر، دست از مطلوب خود باز ندارد.

بلكه دنيا و مافيها در نظر او خوار، و لذات جسمانيه در پيش او بى‏اعتبار است.نه ازرو آوردن دنيا به او شاد و فرحناك، و نه از پشت كردنش محزون و غمناك مى‏شود.

غلام همت رندان (10) بى‏سر و پايم

كه هر دو كون نيرزد به پيششان يك كاه

بلكه صاحب اين صفت، چون قدم در راه طلب نهاد و در صدد تحصيل مقصودبر آمد نه او را بيم جان است و نه پرواى سر، نه از شمشير مى‏ترسد و نه از خنجر.

و مى‏گويد:

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد

يا جان رسد به جانان يا جان ز تن برآيد

و مى‏گويد:

ترك جان گفتم نهادم پا به صحراى طلب

تا در اين وادى مرا از تن برآيد جان زلب

و چون اين صفت‏به مرتبه كمال رسيد صاحب آن طالب مقصد اعلى مى‏گردد وايمان حقيقى از براى او هم مى‏رسد.و مشتاق مرگ مى‏شود.بلكه همچنان كه در اخباروارد شده: «تحفه‏اى بهتر از مردن در نزد او نيست، و شادى‏اى بالاتر از مفارقت از دنيااز براى او حاصل نمى‏شود» .

گاهى به زبان حال مى‏گويد:

آن مرد نيم كز عدمم بيم آيد كان نيم مرا خوشتر از اين نيم آيد

جا نيست‏به عاريت مرا داده خدا تسليم كنم چه وقت تسليم آيد

و زمانى مى‏گويد:

مرگ اگر مردست گو نزد من آى تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ

من از آن عمرى ستانم جاودان او زمن دلقى (11) ستاند رنگ رنگ

و گاهى مى‏گويد:

اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست

روزى رخش ببينم و تسليم او كنم

و اين صفت، نتيجه بزرگى ذات و شجاعت نفس است.و بالاترين فضايل نفسانيه واعظم مراتب انسانيت است، زيرا كه هر كه به جائى رسيد و به مراتب ارجمند، سرافرازگرديد به واسطه اين صفت‏شد.آرى صاحب اين صفت هرگز خود را به مرتبه پست‏راضى نمى‏كند و به امور جزئيه دنيه سر فرود نمى‏آورد.

ز آب خرد ماهى خرد خيزد نهنگ آن به كه با دريا ستيزد

پس دامن طلب بر ميان مى‏زند و كمر همت مى‏بندد تا خود را به مراتب بلند رساند.وخداوند عالم در جوهر انسان و جبلت آن، چنين قرار داده كه به هر كارى كمر بندد، وبه هر امرى كه پيشنهاد خود سازد و در آن سعى و اجتهاد كند البته از پيش برمى‏دارد وبه مطلوب خود مى‏رسد.

به هر كار كو جست نام آورى در آن كار دادش فلك ياورى

«و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا»

يعنى: «هركه در راه ما جهد و سعى كرد ما راه‏و منزل خود را به او مى‏نمائيم‏» . (12)

«من طلب شيئا و جد وجد» يعنى: «هر كه در طلب چيزى بر آمد و كمر اجتهاد در آن‏بر ميان بست البته آن را مى‏يابد» .

و بدان كه شهامت، كه يكى از صفات حسنه است از نتايج علو همت است.و آن‏عبارت است از: حريص بودن آدمى بر انجام رسانيدن امور عظيمه، كه نام او به مروردهور (13) در صفحه روزگار باقى بماند.

بى‏غيرتى و بى‏حميتى و مذمت آن

صفت‏ششم بى‏غيرتى و بى‏حميتى است.و آن، كوتاهى و اهمال كردن است درمحافظت آنچه نگاهبانى آن لازم است از دين و عرض و اولاد و اموال.و اين مرض،از مهلكات عظيمه، و صفات خبيثه است.و بسا باشد كه به «ديوثى‏» (14) منجر شود.

حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه:

«دل مرد بى‏غيرت سرنگون است‏» . (15)

و فرمودند كه: «اگر مردى در اهل خانه خود امرى ببيند كه منافى غيرت باشد و به‏غيرت نيايد خدا مرغى را مى‏فرستد كه آن را قفندر گويند و چهل روز بر در خانه اومى‏نشيند و فرياد مى‏كند كه: خدا غيور است و هر صاحب غيرت را دوست دارد.و اگرآن مرد به غيرت آمد و آنچه منافى غيرت است از خود دور كرد فبها، و الا پروازمى‏كند و بر سر او مى‏نشيند و فرياد مى‏كند، و پرهاى خود را بر چشمهاى او مى‏زند ومى‏پرد، و بعد از آن، روح ايمان از آن مرد مفارقت مى‏كند، و ملائكه او را ديوث مى‏نامند» . (16)

و حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - در وقتى كه در عراق بودند فرمودند:

«اى‏اهل عراق! شنيده‏ام كه زنان شما در راهها با مردان مدافعه مى‏كنند، يعنى: شانه به‏يكديگر مى‏زنند كه راه بدهند، آيا حيا نمى‏كنيد؟ !» . (17)

و باز فرمودند كه: «چرا حيا نمى‏كنيد و به غيرت نمى‏آئيد كه زنان شما به بازارها مى‏روند و با كفار شانه به هم مى‏زنند كه راه بيابند؟ !» . (18)

و ضد اين صفت، غيرت و حميت است.و آن نتيجه شجاعت و قوت نفس است، واز شرايف ملكات و فضايل صفات است.

و كسى كه از اين صفت‏خالى است از زمره مردان خارج، و نام مردى بر او نالايق است.

و از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - مروى است كه: «خداوند - تبارك وتعالى - غيور است، و صفت غيرت را دوست مى‏دارد، و از غيرت اوست كه همه اعمال ناشايسته ظاهريه و باطنيه را حرام كرده است‏» . (19)

فصل: غيرت در دين و ناموس

دانستى كه حميت و غيرت، آن است كه: آدمى نگاهبانى كند دين خود و عرض خودو اولاد و اموال خود را.و از براى محافظت و نگاهبانى هر يك، طريقه‏اى است كه‏صاحب غيرت و حميت از آن تجاوز نمى‏كند.

اما غيرت و حميت در دين، آن است كه: سعى كند در رد بدعت كسى كه در دين‏بدعت نهد، و اهانت كسى كه به دين اهانت رساند. و دفع ادعاى باطل كنندگان دين.ورد شبهه منكرين.و كشتن كسانى كه از دين برگردند، يا اينكه ضرورى دين را انكارنمايند.و در ترويج احكام دين، جد و جهد لازمه را به عمل آورد.و در نشر مسائل‏حرام و حلال، نهايت مبالغه را بكند.و در امر به معروف و نهى از منكر مسامحه نكند.

و با كسانى كه مجاهر به معصيت‏اند بى‏ضرورت، مداهنه و دوستى نكند.و با ضرورت‏هم در دل بر ايشان غضبناك باشد.

و اما غيرت در عرض و حرم، آن است كه: از اهل خود غافل نشود.و اهمال درابتداى امرى كه عاقبت آن به فساد منجر مى‏شود نكند.پس زنان خود را از ديدن مردان‏نامحرم محافظت كند، و ايشان را از رفتن به كوچه و بازار منع نمايد.

حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - به حضرت فاطمه - صلوات الله عليها - فرمودندكه: «از براى زنان چه چيزى بهتر است؟ عرض كرد كه: اينكه هيچ مردى را نبيند، و هيچ‏مردى هم او را نبيند.پس فاطمه را به سينه خود چسبانيد» . (20)

و اصحاب - پيغمبر - صلى الله عليه و آله - سوراخهاى ديوار خانه خود را مسدودساخته بودند كه زنان ايشان، مردان را نبينند. (21)

روزى حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه: «هر كه اطاعت زن خود راكند خداى - تعالى - او را سرنگون به جهنم اندازد.عرض كردند كه: در چه چيز اطاعت‏كند؟ فرمودند: در اينكه از شوهر خود خواهش كند كه به حمامها و عروسيها وعيدگاهها و عزاها برود، و جامه‏هاى نازك بپوشد، و شوهر راضى شود و او را اذن دهد» . (22)

و آنچه شنيده‏اى كه: در عهد پيغمبر - صلى الله عليه و آله - زنان به مساجد حاضرمى‏شدند و حضرت، ايشان را اذن مى‏دادند، مخصوص زنان آن عصر بود، كه آن‏حضرت علم به احوال ايشان داشت و مى‏دانست كه فسادى بر آن مترتب نمى‏گردد.

ولى در اين زمان، منع زنان از حضور در مساجد و رفتن به مشاهد لازم و واجب است،چه جاى كوچه و بازار و حمامها و مجامع لهو و لعب! مگر زنان عجوزه كه از حدفساد گذشته‏اند.

و از اين جهت‏بعد از حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - صحابه آن سرور چنين رفتار مى‏نمودند و گفتند كه: هر گاه پيغمبر - صلى الله عليه و آله - بر حال زنان اين زمان مطلع بود منع مى‏فرمود كه زنان از خانه بيرون روند.

و از حضرت صادق - عليه السلام - پرسيدند كه: «جايز است كه زنان از براى نماز عيد و نماز جمعه بيرون روند؟ فرمودند: نه، مگر زنيكه پير بوده باشد» . (23)

و بالجمله هر كه اندك اطلاعى از احوال زنان اين عصر و امثال آن داشته باشد، وفى الجمله رگ مردى و صفت غيرت و حميت در او باشد زنان را منع مى‏كند از آنچه احتمال فساد و ناخوشى داشته باشد: از نظر كردن به مردان نامحرم و صداى ايشان راشنيدن، - تا ضرورت شرعيه نباشد - و استماع ساز و نوا، و شنيدن خوانندگى و غنا، بلكه‏از بيرون رفتن از خانه و آمد و شد با بيگانه، و تردد به حمامها و مساجد، و حضور درمحافل و مجامع، - اگر چه مجمع تعزيه حضرت سيد الشهداء - عليه السلام - بوده باشد - و سفر كردن به زيارات مستحبه و امثال اينها.زيرا كه غالب آن است كه ارتكاب اين‏امور، از فساد خالى نباشد.و اگر هيچ نباشد نظر به مردان نامحرم مى‏افتد و صداى ايشان‏را مى‏شنوند، و اين منافى طريقه عفت، و خارج از شيوه غيرت است.

چو زن راه بازار گيرد بزن وگرنه تو در خانه بنشين چو زن

زبيگانگان چشم زن دور باد چو بيرون شد از خانه در گور باد

بپوشانش از چشم بيگانه روى و گر نشنود چه زن آنگه چه شوى

چو در روى بيگانه خنديد زن دگر مرد گو لاف مردى مزن

پس در اين عصر، بر مردان صاحب غيرت لازم است كه نهايت‏سعى را در محافظت‏اهل و حرم خود نمايند و ايشان را از بيرون رفتن از خانه ممانعت نمايند مگر شرعاواجب شده باشد، مانند سفر حج واجب، يا رفتن به خانه عالم خداترسى به جهت اخذمسائل واجبه، هر گاه مردان خود متمكن از اخذ مسايل و رساندن به ايشان نباشند.

بلى اگر فرض شود كه يقين حاصل شود به اينكه رفتن ايشان به يكى از مواضعى كه‏شرعا راجح است، چون زيارت ائمه، يا مجمع تعزيه زنان يا امثال اينها كه از مفاسدخالى است ضرر ندارد.و همچنين مقتضاى صفت غيرت آن است كه زنان را منع كننداز شنيدن حكايات شهوت انگيز، و سخنان عشرت آميز، و مصاحبت پيره‏زنانى كه بامردان آمد و شد دارند.

بر پنبه آتش نشايد فروخت كه تا چشم بر همزنى خانه سوخت

و از اين جهت در احاديث، زنان عرب را منع كرده‏اند از ياد گرفتن سوره يوسف، وشنيدن آن.حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - فرمودند كه: «سوره يوسف را به زنان‏خود تعليم مكنيد و بر ايشان مخوانيد، كه به فتنه مى‏افتند.و سوره نور را به ايشان ياددهيد، كه مشتمل است‏بر مواعظ و نصايح‏» . (24)

و فرمودند كه: «زنان را بر زين سوار مكنيد» . (25)

و حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمودند كه: «زنان را در غرفه‏ها جاى مدهيد.و خط نوشتن به ايشان نياموزيد.و ايشان را پنبه رشتن ياد دهيد.و سوره نور تعليم دهيد» . (26)

و بدان كه: مرد صاحب غيرت را سزاوار آن است كه خود را در نظر زن با صلابت ومهابت‏بدارد تا هميشه از او خائف باشد، و پيروى هوا و هوس خود را نكند.و هيچ‏وقتى زن را بيكار نگذارد، بلكه پيوسته او را مشغول امرى سازد از امور خانه، يا او را به‏كسبى بدارد. زيرا كه اگر بيكار باشد شيطان او را به فكرهاى باطل مى‏اندازد و ميل بيرون‏رفتن و تفرج و خودآرائى و خودنمائى مى‏كند و به لهو و لعب و خنده و بازى رغبت‏مى‏نمايد، و كار او به فساد مى‏انجامد.و بايد مرد صاحب غيرت جميع ضروريات زن را از خوراك و پوشاك و ساير آنچه به آن احتياج دارد مهيا سازد تا مضطر به بعضى‏اعمال و افعال ناشايست نگردد.

و مخفى نماند كه: صفت غيرت اگر چه خوب، و در نظر شرع و عقل مستحسن ومرغوب است، اما بايد كه به حد افراط نرسد و آدمى به نحوى نشود كه بى‏سبب به اهل‏خود بدگمان، و بر ايشان تنگ بگيرد، و در صدد تجسس باطن ايشان برآيد، زيرا كه‏همچنان كه در حديث وارد شده است كه: «زن مانند استخوان كجى است، اگر بخواهى‏او را راست كنى مى‏شكند» . (27)

و از حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - مروى است كه: «بعضى از انواع غيرت‏است كه خدا و رسول آن را دشمن دارند و آن اين است كه: مرد بى‏جهت‏بر اهل خودغيرت نمايد» . (28)

و بالجمله مبالغه در تفحص و تفتيش از احوال اهل و حرم خود نمودن نالايق، و باطريقه شريعت موافق نيست، زيرا كه در اين وقت مرد، از ظن بد خالى نخواهد بود، و آن‏شرعا مذموم است - چنانكه مذكور خواهد شد.

غيرت در اولاد و تربيت آن

و اما مقتضاى غيرت بر اولاد، آن است كه: در ابتداى امر، مراقب احوال او باشى.واز براى پرستارى و شيردادن او زنى صاحب عفت و صلاح معين نمائى.و غذاى او را ازحلال مهيا سازى، زيرا كه طفلى كه گوشت او از شيرى كه از غذاى حرام به هم رسيده‏متكون شود طبع او خبيث مى‏شود، و طينت او از خباثت‏سرشته مى‏گردد.و چون به‏سرحد تميز رسد بايد او را از آداب نيكان بياموزى.و آداب خوردن و گفتن و نشستن وبرخاستن و غير اينها به او ياد دهى.

پس او را بياموزى كه: نخورد مگر با دست راست.و در وقت‏شروع به چيزخوردن‏«بسم الله‏» بگويد.و از نزد خود لقمه برگيرد.و به هر طرف دراز نشود.و پيش‏از ديگران دست‏به طعام نبرد.و نيز به طعام و كسانى كه طعام مى‏خورند نگاه نكند.و به‏شتاب غذا نخورد.و لقمه را نيك بجايد.و دست و جامه را به آنچه مى‏خورد آلوده‏نسازد.و پرخورى و شكم پرستى را عادت نكند.و بايد در نزد طفل مذمت پرخورى رانمود.و مدح قناعت و كم خورى را كرد.و او را چنان پروريد كه در بند غذا نباشد، و به هر چه رسد قانع باشد.و او را از خود آرائى و زينت كردن و در بند لباس بودن منع‏نمائى.و اين را در نظر او قبيح سازى، و به او وانمائى كه زينت و خود آرائى طريقه زنان‏است و مردان از آن عار دارند.و از همنشينى طفلانى كه بر ناز و نعمت و لباس و زينت‏پرورش يافته‏اند او را محافظت كنى.و او را به لباس پست و درشت معتاد سازى.وطريقه نشستن و برخاستن و راه رفتن و خوابيدن را به او تعليم كنى.و ياد دهى او را كه‏در نشستن و برخاستن و ايستادن، پشت‏به ديگرى نكند.و در حضور مردمان آب دهان‏نيفكند.و انگشت‏به بينى نكند.و آب بينى نيفكند، و اگر ضرور شود پنهان، بينى راپاك كند.و در برابر مردم خميازه نكشد.و پا بر روى پا نيفكند.و دست‏بر زير «زنخدان‏» ننهد.و به هر طرف ننگرد.و سر برهنه نسازد.و اطاعت‏بزرگتر را كند، و تعظيم‏ايشان را به جاى آورد، و در حضور ايشان بازى نكند.و او را منع كنى از پرگوئى ودروغ و قسم خوردن - اگر چه راست‏باشد - و فحش و دشنام و لغو و غيبت و بسيارخنديدن و استهزاء كردن و زياد مزاح كردن و تيز به مردم نگريستن و ابتدا به سخن‏كردن.

و عادت ده او را به درستگوئى و با فكر سخن گفتن.و گوش دادن به كسى كه با اوتكلم مى‏كند.و برخاستن در پيش پاى بزرگ‏تر از خود.و به دو زانو نشستن وجاى دادن و وقار و سكينه و خوددارى در جميع حركات به او بياموز.و بايد او را ازهمنشين بد، نهايت محافظت را كنى، كه اصل ادب همين است.و بترسانى او را از اينكه‏از اطفال يا مردان چيزى بگيرد.و به او بفهمانى كه بزرگى در عطا و بخشش است، و درگرفتن، خوارى و ذلت است، و داب سگان است كه در انتظار لقمه‏اى دم خود رامى‏جنبانند و تملق و چاپلوسى مى‏كنند.

و بايد او را به معلمى متدين دانا داد كه او را قرآن بياموزد، و حكايات نيكان را به اوبخواند.و از سخنان لغو او را منع كند.و بايد به او تعليم كنى كه چون معلم او را بزندصبر و تحمل كند و متوسل به اين و آن نشود.و به او بگوئى كه اين طريقه شجاعان ومردان است، و در آن وقت چون زنان و بندگان فرياد و فغان نكند.و سزاوار آن است‏كه چون از مكتب فارغ شود او را اذن دهى كه مشغول بازى و تفرج شود تا دل او نميردو پژمرده نگردد.

و چون اندكى تميز او بيشتر شد بايد اخلاق نيك به او بياموزى، و او را از رذائل‏صفات بازدارى.و در نظر او صفات حسنه، را جلوه دهى.چون صبر و شكر و توكل ورضا و شجاعت و سخاوت و صدق و صفا و غير اينها.و صاحبان اين صفات را در نزد او ستايش كنى.و اخلاق رذيله، از حسد و عداوت و بخل و كبر و دزدى و خيانت وامثال اينها را مذمت كنى، و ارباب اين اخلاق را نكوهش نمائى.و او را به طهارت ونماز بدارى.

و در بعضى از روزهاى ماه رمضان او را به روزه داشتن امر كنى.و اصول عقايد را به‏او تلقين نمائى.و آداب شريعت را به او ياد دهى.و چون فعل نيكى از او سرزند ياصفت‏خوبى از او ظاهر شود او را آفرين گوئى و در برابر مردم تحسين كنى.و به اواحسان نمائى.

نوآموز را ذكر و تحسين و زه (29) ز توبيخ و تهديد استاد به

و اگر فعل قبيحى از او سر زد دفعه اول نديده انگارى و به روى او نياورى، و چنان‏وانمود كنى كه كسى جرات نمى‏كند كه چنين كارى بكند، خصوصا اگر خود طفل‏بخواهد آن را پنهان كند، تا جرى‏ء نشود.

پس اگر دوباره آن كار از او سرزند در خفيه او را عتاب و خطاب كنى، و چنان‏نمائى كه اگر اين، از او ظاهر شود در نزد مردم رسوا مى‏گردد، و بسيار در مقام عتاب‏برنيائى.و بايد پدر هيبت‏خود را نگاه دارد و خود را در نظر فرزند بى‏وقع نسازد.ومادر بايد او را از پدر بترساند و او را از اعمال ناشايست منع كند.

و چون تميز او بيشتر شد او را به عبادت بدارى.و دنيا را در نظر او خار سازى.و اورا به پروردگار اميدوار نمائى.و آخرت را در نظر او جلوه دهى.و عظمت‏خدا را به اوذكر كنى.و چون چنين نمائى اين اخلاق در دل طفل راسخ مى‏شود و بعد از بلوغ داخل‏زمره اخيار و از براى پدر و مادر از باقيات صالحات خواهد بود.

و اگر بر خلاف اين باشد و در تاديب او مسامحه كند تا طفل به هرزگى پرورش يابدو بى‏شرمى و فحش و شكم پرستى و امثال آن را معتاد شود خبيث النفس مى‏گردد وو بال پدر و مادر، بلكه باعث‏بر رسوائى و عار ايشان مى‏شود.و خود در دنيا به سختى ونكبت و زحمت، و در عقبى به عذاب مبتلا مى‏شود.

بسا روزگارا كه سختى برد پسر چون پدر نازكش پرورد

هر آن طفل چون جور آموزگار نبيند جفا بيند از روزگار

پس بر پدر مهربان لازم است كه سعى در تاديب فرزند نمايد و بداند كه: اين امانتى‏است از خدا در نزد او.و دل او پاك، و جوهر او صاف است.و قابل هر نيك و بدى‏هست.و به هر چه تعليم دهد نشو و نما مى‏كند.و پدر هم در ثواب و وبال او شريك‏است، پس او را ضايع و مهمل نگذارد و از او غافل نشود.

و دختر را نيز بايد مانند پسر تربيت داد، مگر در چيزهائى كه تفاوت ميان پسر ودختر است.پس بايد او را پرده نشينى و حيا و حجاب و عفت و امثال اينها آموخت.

و بعد از آنكه اين آداب را به فرزند آموخت ملاحظه كند كه قابليت و استعداد كدام‏علم و صنعت را دارد، پس او را به آموختن آن بدارد و نگذارد كه مشغول امرى شودكه استعداد آن را ندارد تا عمر او ضايع نگردد.

غيرت در مال

و اما غيرت در مال، آن است كه: بدانى كه هر كس مادامى كه در دار دنياست‏به مال‏محتاج، و تحصيل آخرت به آن موقوف است، زيرا كه كه معرفت و طاعت، به بقاء بدن وحيات منوط، و بقاء آنها به غذا و قوت مربوط است.

پس عاقل بايد كه بعد از آنكه از مداخل حلال، تحصيل آن را نمود، سعى درمحافظت آن كند، به اين نحو كه بى‏مصرف آن را خرج نكند.و به مصرفى كه فايده‏اخروى يا دنيوى ندارد نرساند.و به غير مستحق ندهد.و به ريا و مفاخرت بر باد ندهد.وبه خودنمائى و خود فروشى خرج نكند.و از دزدان و اهل خيانت آن را محافظت كند.

و تا تواند ظلمه را بر آن مسلط نسازد.و تمكين ايشان در بردن مالش ندهد.و غير ازاينها از مصارفى كه شرعا رجحانى نداشته باشد. و عوض آن از براى آن در دنيا وآخرت نيست.بلكه مقتضاى غيرت آن است كه: تا خود زنده است اموال خود را به‏مصرفى رساند كه فايده‏اش به خودش عايد شود.و از براى وارث نگذارد مگر آنكه اورا فرزند خلفى باشد كه از جمله اخيار بوده باشد، كه وجود او نيز به منزله وجود خوداوست و در ثواب او شريك است.

و چگونه صاحب غيرت و حميت‏خود را راضى مى‏كند كه مالى را كه روز و شب‏در تحصيل آن تعب كشيده، و در جمع كردن آن، عمر خود را تلف كرده، و درعرصات محشر از عهده حساب آن بايد برآيد از براى شوهر زن خود بگذارد تا آن رابخورد و قوت گيرد و با زن او جماع كند.و منتهاى مطلب آن زن خبيثه اين باشد كه ازآن مال، غذاهاى مقوى ترتيب دهد كه شوهرش در مجامعت كردن قوى‏تر گردد.

و حقيقت آن است كه اين «مخنثى‏» (30) است كه «قلتبان‏» (31) و ديوث خود را به آن‏راضى نمى‏كند چه جاى صاحب غيرت و حميت.

و همچنين است گذاشتن مالى از براى ساير ورثه كه حق آن ميت‏بيچاره را نمى‏شناسند، و از او ياد نمى‏كنند مانند پسران بدگهر، و شوهران دختر، و برادران، وبرادر زادگان، و عم و عمه و خال و خاله و غير اينها.و ايشان اگر چه مثل شوهر زن‏نيستند، اما هرگاه از اهل خير و صلاح نباشند مال از براى ايشان گذاشتن به غير ازوزر و وبال و فحش و دشنام، ديگر ثمرى ندارد، همچنان كه در اهل اين عصر مشاهده مى‏كنيم.

پى‏نوشتها:


1. رك: وسائل، ج 11، ص 424. (باب كراهة التعرض للذل) .

2. منافقون، (سوره 63)، آيه 8.

3. بحار الانوار، ج 67، ص 72، ح 42

4. بحار الانوار، ج 68، ص 16، ح 22، (با اندك تفاوتى) .

5. مساوى.

6. نهج البلاغه فيض الاسلام، ص 971، نامه 45

7. او ابو سعيد فضل الله بن ابى الخير محمد بن احمد ميهنى است كه از مشايخ بزرگ صوفيه است، و او را ازسلاطين سبعه صوفيه شمرده‏اند.و پيرو روشن بايزيد بسطامى بوده است.او در اول محرم 357 در شهر ميهنه از توابع‏خراسان كه اكنون جزء تركمنستان شوروى است‏به دنيا آمده و چهارم شعبان 440 در همان شهر از دنيا رفته و قبرش‏نيز همانجا است.جهت اطلاع بيشتر، مراجعه شود به: مقدمه كتاب «سخنان منظوم ابو سعيد ابو الخير» به قلم سعيد نفيسى‏مراجعه شود.

8. «اويس قرنى‏» ، اهل يمن بوده و از اصحاب حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - است، و او را از زهادثمانيه (هشتگانه) شمرده‏اند.جميع علماء شيعه و سنى او را موثق دانسته و در تقوا و زهد و فضل او سخنانى گفته‏اند.

او در جنگ صفين در ركاب حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - به شهادت رسيد. (جهت اطلاع بيشتر رك: تنقيح‏المقال مامقانى، ج 1، ص 156.و سائر كتب رجالى) .

9. در معناى «قرن‏» ، ميان علماء اختلاف است، كه: آيا نام منطقه‏اى است كه ميقات اهل نجد است و يا نام‏يكى از اجداد اويس است. مصدر ياد شده.

10. در اصطلاح عرفا «رند» به كسى گويند كه: جميع كثرات و تعينات را از خود دور كرده و تمام رسوم‏ظاهرى و قيود معموله را رها كرده و محو حقيقت‏شده باشد و تقيد به هيچ قيد ندارد بجز الله.رك: فرهنگ معارف‏اسلامى، ج 2، ص 918

11. خرقه و لباس ژنده و كهنه، در اين جا مراد جان بى‏ارزش است

12. عنكبوت، (سوره 29)، آيه 69.

13. جمع دهر: روزگار.

14. بى‏غيرتى.

15. وسائل الشيعه، ج 14، ص 108، ح 3.

16. وسائل الشيعه، ج 14، ص 108، ح 4.

17. بحار الانوار، ج 79، ص 115، ح 7.

18. فروع كافى، ج 5، ص 537، ذيل حديث 6.

19. وسائل الشيعه، ج 14، ص 107 و 108، ح 2.

20. بحار الانوار، ج 43، ص 84، ح 7.و محجة البيضاء، ج 3، ص 104.و احياء العلوم، ج 2، ص 43

21. محجة البيضاء، ج 3، ص 104.و احياء العلوم، ج 2، ص 43.

22. بحار الانوار، ج 103، ص 242، ح 9.و نيز ص 243، ح 11.

23. وسائل الشيعه، ج 14، ص 177، ح 2

24. تفسير البرهان، ج 2، ص 242، ح 4.

25. بحار الانوار، ج 103، ص 260، ح 14.

26. بحار الانوار، ج 103، ص 261، ح 16

27. وسائل الشيعه، ج 14، ص 124، ح 3.

28. سنن دارمى، ج 2، ص 149.و مستدرك حاكم، ج 1، ص 418

29. آفرين، مرحبا

30. مردى كه حركت و رفتارش به زنان شبيه است.

31. قرمساق، بى‏غيرت.